امروز، تهران دیگر نه یک پایتخت پرهیاهو، که یک گلستان سوخته است. گویی آسمان نیز بار این غم عظیم را تاب نیاورده و غبار اندوه بر چهره شهر پاشیده است. مصلی، خیابانها، از میدان اصلی تا دورترین پسکوچههای شهر، لبریز از دریایی است که موجهایش نه از آب، که از دلهای بیقرار مردم عاشق ساخته شده است. اینجا، هر قدم یک مناسک آیینی است؛ هر نفس، وزنی سنگین از تاریخ دارد و هر نگاه، معلق میان زمین و آسمان، در جستجوی سیمای آشنایی است که دیگر در میان ما نیست
سکوت حاکم، از هر فریادی کوبندهتر است. سکوتی که نه نشانه آرامش، که حکایت بغضهای در گلو ماندهای است که هر لحظه ممکن است سدی را بشکند و طوفانی از اشک به راه بیندازد. در این میان، آنچه بیش از هر چیز چشم را خیره میکند، نه فقط حضور جمعیت، که دستان گرهکردهای است که بر فراز سرها بالا رفتهاند؛ دستانی که هر کدام، گویی ستون خیمه یک عشق دیرینهاند.
مردان و زنان، پیر و جوان، همه با دستانی لرزان اما استوار، قابهای عکس رهبر شهید را در آغوش گرفتهاند. گویی میخواهند گرمای این تصویر را در وجود خود حفظ کنند. در دست دیگر، پرچمهای سرخ خونخواهی در باد میرقصند؛ پرچمهایی که نه فقط نماد یک شعار، که سند یک بیعت خونین هستند. این پرچمها، فریاد فروخورده ملتیاند که از این وداع تلخ، پیامی جز انتقام و ایستادگی ندارند. هر تکان این پرچم، لرزهای بر اندام بدخواهان میاندازد و هر نگاهی که به این عکسها میافتد، قطره اشکی است که از چشمه جان یک عاشق، جاری میشود.















