به گزارش نبض سحر، بهنام شیرمحمدی نویسنده خلاق و خوش فکر شهر خرم دره که دست به قلم قابل توجه وزیبائی دارد سه داستان و روایت از دوران کهن خرمدره را به رشته تحریر آورده است.
✅قهوه چی خرم دره✅
باید از اهالی دهه پنجاه وماقبل خرم دره باشی که از قهوه چی چیزی یادت بیاید ،راه رفتنش طوری بود که معلوم بود که حتما دارد دنبال هدفی وانجام کاری می رود ! بسیار مصمم وجدی بود وکمی زود از کوره در می رفت وخیلی کم میخندید !ولی پشت این همه جدیت، کلی مهربانی نیز پنهان شده بود !روی سرش همیشه عرق چین بود وهمواره جلیقه به تن می کرد . قهوه خانه ودیزی سرایش درست سر چهار راه اصلی خرم دره بود .با سخت کوشی خودش تشکیلاتی درست کرده بود که معلوم بود سایه یک مدیریت قوی برسر آنست ! او فرمانروای بی چون وچرای قلمرو خودش بود ! همیشه می گفت اگر به مسافرت می روید حتما سر و وضع خوبی داشته باشید چراکه در یک شهر و سرزمین دیگرمردم نمی دانند شما مالک و صاحب چه ملک ویا مقامی هستید ،و اگر مسافری به شهر شما می آید با غذا و برخورد خوب و احترام آمیز از او پذیرایی کنید چرا که یک مسافر با همین ها نسبت به شما قضاوت خواهد کرد ،به همین دلیل با وجود اینکه آدم تند مزاجی بود ولی با کمال احترام با مسافرین برخورد می کرد و این رفتار حاکم بر بیشتر قهوه خانه های آن روزگار خرم دره بود ! قهوه خانه او بسیار بزرگ بود با تخت های چیده شده در مقابل آن که در زیر سایه درختهای زیبا محل نشستن کسانی بود که آنجا را به طور سنتی برای استراحت و گفت وگو انتخاب کرده بودند .مغازه کناری خودش را به اجاره فردی به نام حمزه علی داده بود با یک عینک ته استکانی!پشت قهوه خانه حیاطی بسیار بزرگ وجود داشت که دورتا دور آن اتاق های متعددی بود که در اجاره افراد مختلف بود. در وسط این حیاط بزرگ یک درخت تنومند توت سفید بود وحوضی پر از آب درکنار این درخت وجود داشت که پر می شد از توت های سفیدی که برسطح آب خودنمایی می کردند . والبته مرغ وخروس و گاو وگوسفندانی که جای مخصوص خودشان را در این حیاط بزرگ داشتند .به اینهمه کار اضافه کنید کار در چند مزرعه مختلف را که قهوه چی از پس همه آنها بر می آمد .قهوه چی از وسط حیاط که رد می شد مانند یک آهن ربای بسیار قوی بود که همه افراد دور و برش به صف می شدند!او خستگی نا پذیر و بی نظیر بود از خطوط پیشانی اش می شد دنیای از تجربه را باز خوانی کرد . قهوه چی پدر بزرگ من بود ! همسایه ها ومسافران همه دوستش داشتند وبه او احترام می گذاشتند . هر چند مادر بزرگم آنقدر به او احترام می گذاشت که به نظر می رسید که دیگر نیازی به احترام دیگران نداشته باشد ! یادم هست که سر صف های طولانی نفت ،پیت های پدر بزرگ با احترام به اول صف راهنمایی می شدند !به محض اینکه کارنامه ها را می دادند به سراغش می رفتم وپاداش اسکناس بیست ریالی که او به من می داد آنقدر برایم مهم وارزشمند بود که وقتی با آن به مغازه می رفتم احساس می کردم لابد مغازه دار باید بتواند تمام اجناس مغازه اش را در ازای آن اسکناس به من بدهد چرا که آن اسکناس را پدر بزرگ من داده بود ! ومزه شکلات فندق ازمه ای که از رانندگان ترکیه ای برای من می گرفت بهترین طعمی بود که تا الان در حافظه من باقی مانده است !داستان به همین خوبی پیش نرفت کم کم شنیدم که پدر بزرگ مریض شده است وطولی نکشید که فاصله بین سرفه هایش کمتر وکمتر شد وسرعت راه رفتنش نیز کندتر و درنهایت بستری شد !او آنقدر فعال وپر انرژی بود که تصور اینکه حتی او در جایی ایستاده باشد نیز سخت بود چه برسد به اینکه او در بستر بیماری و استراحت باشد ! او که میزبان خونگرمی برای هزاران مسافر بود ،ظاهرا خودش مسافر یک راه دور بود ! هنوز جایزه کارنامه اول راهنمایی ام را از او نگرفته بودم که قهوه چی با تمام غرور وشکوه خودش راهی دیار آخرت شد وافسوس که طعم شیرین خاطرات توت سفید ،همهمه ی مسافران و جایزه کارنامه های دوره ابتدایی مرا نیز با خودش برد ! راستی قهوه چی بزرگ یادت به خیر!

✅خرم دره – بهار سال ۱۳۶۵✅
باران شدید تا صبح باریده بود و طنین صدای رودخانه در داخل خانه به راحتی قابل شنیدن بود.وچیزی که برایم قابل پیش بینی بود این بود که حمید ،دوست وهمسایه دیوار به دیواریمان برای دعوت کردن من به تماشای رودخانه الان سر می رسید ! طبق پیش بینی ، در به صدا درآمد!
بهنام! بهنام !
سلام ،چیه چی شده ؟
باید برویم ،رودخانه باید دیدنی باشد!
آماده رفتن که شدم مادرم نگاهی به من کرد وگفت :
«هر جا می روید بهروز را هم باید با خودتان ببرید ! »
بهروز برادر کوچک من بود که فقط پنج سال داشت . بیچاره مادرم نمی دانست که ما به کجا میرویم !با دیگر دوستان به راه افتادیم.خانه ما در کوچه قدیمی شهید موسی خاکی قرار داشت که به پل کنار مسجد جامع قدیمی شهر منتهی می شد .به روی پل که رسیدیم خیلی ها آنجا جمع شده بودند وبا هیجان سیل را نگاه می کردند ودرباره آن صحبت می کردند !احساس می کردیم پل در زیر پاهای ما به لرزه در می آید !تماشای رود خانه ترس وهیجان غیر قابل وصفی برای ما داشت ! برای انجام یک بازی خطرناک ،با بچه ها به حاشیه رودخانه آمدیم . از میان این همه اجسامی که سیل با خودش می آورد، ازدرخت ها وکنده های بزرگ ووسایل دیگر،تنها چیزی که برای ما هیجان بیشتری داشت ،بطری های شیشه ای ولامپ ها بودند که بر سطح آب خودنمایی می کردند و هرکس که می توانست یکی از آنها را با سنگ هدف قرار دهد انگار قهرمان شده بود !مخصوصا که در طرف دیگر رودخانه بچه های محله یان یان قرار داشتند که دراین مورد رقیب دیرینه محله ما بودند! من درحین بازی نیم نگاهی نیز به بهروز داشتم ولی هیجان بازی اجازه نمی داد که به طور کامل مواظب او باشم ،همه غرق بازی و خوشحالی شده بودیم که من برای یک لحظه سرم را به سمت بهروز برگرداندم، اوداشت فاصله نه چندان دور خودش را با رودخانه کم می کرد! تا من خودم را به او برسانم ، پایش در شنهای نرم وسست کنار رودخانه فرو رفت واو تعادل خودش را از دست داد وبه داخل رودخانه افتاد وبلا فاصله در میان آب گل آلود وخطرناک سیل محو شد ! وحشت وجودم را فرا گرفت !وفریاد من همه بچه ها را متوجه این موضوع کرد. !بچه ها از دو طرف، طول رودخانه را می دویدند وفریاد می زدند !ولی هیچ کس نمی توانست کاری انجام دهد چون همه بچه ها حدودا ده سال داشتند ودر میان آب خطرناک با عمق چند متری سیل کاری از دستشان بر نمی آمد ! من یکباره یادم افتاد که کمی جلوتر یک درخت بر روی رودخانه سقوط کرده ودر عرض رودخانه یک پل درست کرده است،از بچه ها فاصله گرفتم وسریعا خودم را به بالای آن درخت رساندم ، دست و پایم از وحشت وترس میلرزید واز قضا درخت زیر پایم نیز با برخورد امواج آب به شاخ برگ های آن می لرزید!با حالتی کاملا نا متعادل روی آن ایستادم !
این آخرین فرصت بود!بهروز که معلوم بود بیهوش شده بود، داشت به من نزدیک میشد ! دستم را دراز کردم ودر حال عبور پایش را گرفتم ،همه خوشحال شدند وجیغ کشیدند ولی از این تلاش من تنها چیزی که نصیبم شد فقط چکمه کوچک وپلاستیکی بهروز بود !چکمه در دست من ماند وبهروز از چشمم دور شد ! حتی فرصت گریه کردن هم نداشتم و دوباره به سرعت دویدم ! تمام حواسم به بهروز بود چون گاهی چند لحظه بطور کلی به زیر آب فرو می رفت و به شکل نا امید کننده ای محو می شد! در میان جنگلهای مرحوم عباس نوحی ،صدای فریاد وجیغ بچه ها ، اصغر ،همسایه قدیمی ما را که آن موقع یک جوان بیست وچند ساله بود ،متوجه موضوع کرد،اصغر آمد وسریع به داخل رودخانه پرید وبهروز را به آغوش کشید !خوشحال بودم و در عین حال نگران ،چون نمی دانسستم که او هنوززنده است یا نه ! اصغر اورا بیرون آورد وآب داخل ریه وشکم اورا خالی کرد و من با ترس ولرز به تن اودست زدم ، سرد و بیهوش بود ! ولی خبر خوب این بودکه اوزنده بود. اصغر بهروز را لای کت خودش پیچید و به خانه ما برد.
الآن از آن اتفاق سی سال می گذرد واز قضا بهروز یکی از جوانترین افسران وفرماندهان نیروی دریایی است که گواهینامه غواصی وsbs بین المللی را دارد وحرکات تخصصی ودشوار او در زیر آب تا کنون چندین برنامه تلویزیونی را به خودش اختصاص داده ودر حال نگارش این خاطره در سواحل آفریقا به سر می برد. والآن دیگر شاید سالهاست که از آن سیل خطرناک خبری نیست ولی فاضلاب جاری در آن بوی خطرهای دیگری را می دهد! انگار در میان سیل حوادث روزگار اندکی بیشتر باید حواسمان به زندگی باشد!
✅سیامک ✅
اوقات فراغت تابستان برای دهه پنجاه و شصتی ها بدون هیچ برنامه ای و صرفا با انواع بازیها درکوچه ها غنی می شد و در این میان ، زدن زنگ در همسایه ها و فرار کردن ،یکی از مهیج ترین تفریحات به شمار می رفت ! حمید پسر شیطونی بود که در طراحی انواع شلوغی ها سرآمد بود! او در گوش من گفت :خانه ای را شناسایی کردم که می توانیم برویم و زنگ درشان را بزنیم و فرار کنیم به او جواب دادم که : حمید! اگر گیر بیافتیم خیلی گران تمام می شود! ولی او توضیح داد که فاصله داخل خانه آنها تا دم در آنقدر زیاد هست که فرصت کافی برای فرار وجود باشد و در عین حال توضیح داد که پسر بزرگ آنها سیامک ، به سربازی رفته است و امکان ندارد که گیر بیافتیم ! نقشه حمید خیلی حساب شده تر از این حرفها به نظر می رسید !حمید گفت که دوست داردمرا هم در هیجان این کار شریک کند و گرنه خود او ده روز است که بطور متوالی این کار را انجام می دهد !در حالی که اغفال شده بودم با ترس و هیجان پشت سر حمید به راه افتادم !
به محل مورد نظر که رسیدیم ،حمید نگاهی به اطراف کرد و زدن زنگ را به من تعارف کرد ولی وقتی ترس مرا دید ،خودش زنگ در را زد! بلا فاصله بعد از نواخته شدن زنگ در ، از داخل حیاط مورد نظر صدای دویدن کسی به گوشم رسید که به سرعت داشت به سمت در نزدیک می شد وبه همان سرعت نیز حمید که پسر چابکی نیز بود ، از من و زنگ دری که دیگربه صدا در آمده بود داشت دور می شد! سعی کردم با تمام توان فرار کنم ولی دیگر دیر شده بود، خیلی دور نشده بودم که در باز شد و سیامک که جوانی با قدی بلند و اندامی نیرومند بود و برخلاف برنامه هاو پیش بینی های حمید ، برای مرخصی از سربازی برگشته بود خودش را به من رساند و مرا گرفت ! او دست مرا گرفت و به داخل خیاطی سرکوچه برد .
در داخل خیاطی تعدادی از مردان همسایه که از قضا مرا هم می شناختند نشسته بودند و مشغول گفتگو بودند، سیامک کار بد مرا برای آنها توضیح داد و آنها هم سرشان رابه نشانه تاسف والبته تعجب تکان دادند ! آنقدر ترسیده بودم و خجالت کشیده بودم که نتوانستم حتی کلمه ای توضیحی بدهم ! آنها ناراحت شده بودند و حق داشتند که ناراحت باشند و نبخشند چون حمید ده روز بود که این کار مزاحمت آمیز را تکرار کرده بود !به بیرون از خیاطی که آمدیم سیامک دستم مرا رها کرد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت ، معلوم بود که حالت ترس و پشیمانی مرا درک کرده و قصد بخشیدن مرا دارد ،نفس راحت تری کشیدم ، سیامک گفت که من می دانم که تو بچه خوبی هستی ولی این اصلا کار خوبی نبود که شما انجام دادید و از من قول گرفت که پسر خوبی باشم تا مرا ببخشد واز این موضوع چیزی به خانواده ام بازگو نکند.
از آن روز به بعد هر وقت سیامک را می دیدم خودم را به او نزدیک می کردم و به نشانه این که پسر خوبی شدم سریع به او سلام می کردم و او هم سلام مرا با خنده و به شکل دوستانه ای که حاکی از بخشش بود جواب می داد.احساس می کردم یک دوست جدید هرچند بزرگتر ازخودم پیدا کردم !
مدتی به همین منوال گذشت و یک روز در خانه نشسته بودم که از توی کوچه صدای همهمه و سرو صدایی به گوشم رسید ، به سمت کوچه دویدم خیلی ها آنجا جمع شده بودند و چیزی که می شنیدم تکرار این جمله بود :« سیامک شهید شده است ! »
شاید آن موقع درک درستی از شهادت نداشتم ولی همین اندازه می فهمیدم که این به این معنی است که دیگر نمی توانم سیامک حیدری را ببینم و این برای من باور کردنی نبود !سیامک رفت ولی اثرات آن اتفاق ودوستی بر روی من باقی ماند، هر کجا خطایی از من سر بزند انگار گرمای دستی را بر روی شانه ام احساس می کنم که به من می گوید که بخشیده خواهم شد! سیامک رفت و الان شاید زنگ همان در باز هم منتظر نواخته شدن است، با این تفاوت که این بار از پشت در صدای قدمهای بسیار آرام پدر و یا مادر پیری شنیده خواهد شد که به عنوان میزبان در را به روی شما خواهند گشود!
« نوشته ✍ دکتر بهنام شیرمحمدی»














داستان ها کوتاه ولی عالی بود ادم ادم میتونه فضای ان سالها را احساس کنه
باوجود کوتاهی داستانها خیلی خوبن و ادم میتواند فضای آن سالها را احساس کند